لذتی برای نابودی

آدمها ۲ جورن

لذتی در پی سختی

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢


 

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢


 

بعضيا خوشی زده زير دلشون!!!!!!

بابا بيييييييييييييخيال عمو هيرش

 

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢


فقط شاهو بخواند

سلام اوستا خاك معرفتتيم رفيق
its too hard for me to type in persian with this "m f" pc
shaho giAn i just wanna tell you do not forget us i never can forget u & sanandaj's nice nights
pardon me on my bad English writing "gian?" be yAde shabhAye sarde sna , shaho ,awat , prAyde hach back e sefid ,va doxtarAne entezAr ... va ... specially : shab e yaldA va ghah ghaheh hAye masti .... i love u shaho i love u

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ امرداد ،۱۳۸٢


غربت

هيرش هم رفت ...

ميبوسمت هيرش

هرجا هستی

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ امرداد ،۱۳۸٢


 

انتظاری نوسان داشت
نگاهی در راه مانده بود
و صدايی در تنهايی ميگريست

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢


 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
کز مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢


 

پشت درياها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هايی است، که به فواره هوش بشری مينگرند
...
پشت درياها شهری است
قايقی بايد ساخت ...

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢


 

آقای فاروقی ممنونيم
سنگ تموم گذاشتيد


از طرف دانشجويان صنايع دانشگاه کردستان

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ خرداد ،۱۳۸٢


دريا

ســــــفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه
آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ خرداد ،۱۳۸٢


 

شاهوی عزيز


در زندگی زخمهايی هست که ...
ولی مقصر خودتی

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٢


ياد

کسی گل سرخ لای کتاب هندسه ام را نديد
شايد اگر مادر بزرگم زنده بود ...


  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٢


 

پدر آن شب اگـر خوش خلوتی پيدا نميکردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمــــی ها نميکردی
و تو ای آتش شـــــــهوت ،شرر برپا نميکردی
کنون من هم به دنيـــــــــــــا بی نشان بودم
پدر آن شــب خيانت کرده ای شايد نميدانی
به دنيايم هدايت کــــــرده ای شايد نميدانی
از اين بابت جنايت کـــرده ای شايد نميدانی
...

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢


خـــــــــــــــــــــــاک

هيلاکی ره نجيکم کـــــــــــــه ره نجی من نيه
دانيشتوی خاکيکم کـــــــــــــه خاکــی من نيه
ناسراوی ناويکــــــــــم کــــــــــــه ناوی من نيه
گريانی ژانيکـــــــــــم کــــــــــــه ژانــی من نيه
زاده ی له ززه تيکم لـــــــــــــه ززه تی من نيه
به مه رگيکيش ده مرم کــــه مه رگی من نيه



  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

بوی موهات زیر بارون
بوی گندمزار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی
رگهای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی

ای گِل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک

یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک

همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهائیام
قصه های تو بوده

وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من میاره
یاد گلبرگ های خیست
روی خاک شوره زاره

ای گِل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک


  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢


فقط....

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢


تکليف

باورت کردم ،نه چنان که در خور توست ،آنچنان که تمنایم بود
باورت کردم ،نه بدانگونه که میبایست ،آنچنان که بود
باورت کردم ،نه از سادگی خویش ،از دورنگی نگاهت ،از بغض متملق گلویت ،از سکوت متعفن لبانت ،نه از مردانگیهایت
باورت کردم چون شاید اینگونه میخواستمت که بودی ،نه آنچنان که هستی
باورت کردم ،راست بدینسان که مینمودی و ... اکنون نامت ضجه ایست استوار به شکنجه روحم
و من در شش و پیش خواستنت همچنان مانده ام
...

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

تمام عمر بستيـــم و شکستيم
بجز بار پشيـــــــــمانی نبستيم
جوانی را سفر کـــــرديم تا مرگ
نفهميديم به دنبال چه هستيم

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

بودن يا نبودن
بحث در اين نيست ،
وسوسه اين است!

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 


دوستت دارم

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢


ياد استاد


خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخواننـــد بيخبر نرود

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢


تکرار

آئینه ،پیراهن ،هوا ،آهنگها ،پدر ،مادر ،خانه،مردم ،تاکسی ها ،خیابان ها ،کوچه ها ...
همه چیز تکراریست ،
همه چیز تکراری ...
دوستی نیست که صدایم زند ،
نگاهم کند ،
گله هایم را گوش کند ،
نوازشم کند ،
دلداریم دهد ،
برایم آواز بخواند ،
برای سلامتیم گیلاس بزند ،
از دستم دلخور شود ،
تحقیرم کند ،
به من بخندد ...
دیگر حتی تلفنم هم سکوت اختیار کرده است ،
اما ... اما من دوست جدید نمیخواهم ،
دوست نو ارزانی نوجوانان نو ،
از سکوت تا به حال اینگونه نترسیده بودم ،
از لاقیدی ،
شاید دلم تنگ کسی است ،
شاید دلم آرزومند کسی است ،
چشمان کم سوی مبهوتم در میان این همه رنگ ،
تنها نقره ای براق تورا میجوید ،
ملتمس دیدن خاکستری صیقلی لطیف روی توست ...

... کجائی؟



  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

افسانه دود و باران جذاب و وسوسه انگيز باز هم خاطرات ...

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

آشيانه سگهای ولگرد

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

عجب آشفته بازاريست دنيا...؟!

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

شـــرم نکردی؟!
دستت نلرزيد؟!

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢


سکوت

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است ...

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢


 

ممناطبیخهطمنتطاد بنتابیمنتابسالبهمت بنتااتهتهابی ا نا تانیت تااتللبیمنتی
لینتالبیالنتلابینتلبیناالبالالبیممتالبییماهقفقخهثحخمیطب لبنتنتبت
بیوتلاسثقعغستیثبا تیابلذیتلانتسفانالنابلینستالابتبل د
تلبتنمیتاباننتنتتاتابتالبتابیال لبابیمنال تالبتلالی
نتلباینتخهیخهخهخهقثح6عث5498 ل
4ذقدماهغفقدمغ8غق65غفه
لبمنتب85ق86585
عفهتل56ب
مل
تعجب نکنید! بعضی وقتا اینجوری میشم ...

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٢


 

یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ
توی تهمونده ذهنش نقش پررنگ یه باغ
شاخه سبز خیالش سر به آسمون کشید
بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سفیـــد
زیر سایه خیالی کـــــــم کمک چشماشو بست
دید دوتا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت اگه بارون باز ببـــــاره تو کویر
دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر
دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود
جنگل و پرنده بــــــــود و گذر زلال رود
کفترها از جا پریدن با یه دنیا خاطره
اون درخت اما هنـــوزم تو کویر باوره

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٢


 

در این زمانه بی های و هوی لال پرسـت
خوشا به حال کلاغهای قیل و قال پرست
چگونه شرح دهـــــم لحظه لحظه خود را
برای این همــــــــــه ناباور خیال پرست؟!
به شبنشینـــــــــــی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهـــــی زلال پرست؟!
رسیده ها چــه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفــــهای باغ کال پرست!

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٢


 

و میرسد آنروز که رود به سوی بلندی جریان یابد
تکه های ابر در هوا معلق ماند
کودکان رو به بلوغ
و
بالغان رو به کودکی
بربالند
حتی زمین سیری معکوس در پیش گیرد
باد همه چیزی را با خود ببرد
زمین در خود به چرخش آید و هوشیاران را همه چیزی به وحشت افکند
اگر کسی بار دیگر بذر افشاند
انسانیت دوباره میتواند به اوج شکوفایی خود رسد

مارکوت بیگل


  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢


 

برای بودن با تو از هرچه بود گذشتم
با من بمان
...

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٢


 

در شهر زشت ما ،
اينجا که فکر کوته و ديواره بلند
افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما !
من سالهای سال
در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط ،
در آرزوی ديدن يک شاخسار سبز ،
يک چشمه ،يک درخت ،
يک باغ پر شکوفه يک آسمان صاف ،
در دود و خاک و آجر و آهن دويده ام ...

مشيری

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٢


!!!

with u 4 ever

  
نویسنده : ئاوات مفتی زاده ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢