
آدمها ۲ جورن

بعضيا خوشی زده زير دلشون!!!!!!
بابا بيييييييييييييخيال عمو هيرش
فقط شاهو بخواند
سلام اوستا خاك معرفتتيم رفيق
its too hard for me to type in persian with this "m f" pc
shaho giAn i just wanna tell you do not forget us i never can forget u & sanandaj's nice nights
pardon me on my bad English writing "gian?" be yAde shabhAye sarde sna , shaho ,awat , prAyde hach back e sefid ,va doxtarAne entezAr ... va ... specially : shab e yaldA va ghah ghaheh hAye masti .... i love u shaho i love u
غربت
هيرش هم رفت ...
ميبوسمت هيرش
هرجا هستی
انتظاری نوسان داشت
نگاهی در راه مانده بود
و صدايی در تنهايی ميگريست
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
کز مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
پشت درياها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هايی است، که به فواره هوش بشری مينگرند
...
پشت درياها شهری است
قايقی بايد ساخت ...

آقای فاروقی ممنونيم
سنگ تموم گذاشتيد
از طرف دانشجويان صنايع دانشگاه کردستان
دريا
ســــــفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه
آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه
شاهوی عزيز
در زندگی زخمهايی هست که ...
ولی مقصر خودتی
ياد
کسی گل سرخ لای کتاب هندسه ام را نديد
شايد اگر مادر بزرگم زنده بود ...
پدر آن شب اگـر خوش خلوتی پيدا نميکردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمــــی ها نميکردی
و تو ای آتش شـــــــهوت ،شرر برپا نميکردی
کنون من هم به دنيـــــــــــــا بی نشان بودم
پدر آن شــب خيانت کرده ای شايد نميدانی
به دنيايم هدايت کــــــرده ای شايد نميدانی
از اين بابت جنايت کـــرده ای شايد نميدانی
...
خـــــــــــــــــــــــاک
هيلاکی ره نجيکم کـــــــــــــه ره نجی من نيه
دانيشتوی خاکيکم کـــــــــــــه خاکــی من نيه
ناسراوی ناويکــــــــــم کــــــــــــه ناوی من نيه
گريانی ژانيکـــــــــــم کــــــــــــه ژانــی من نيه
زاده ی له ززه تيکم لـــــــــــــه ززه تی من نيه
به مه رگيکيش ده مرم کــــه مه رگی من نيه

بوی موهات زیر بارون
بوی گندمزار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک
جاده های مهربونی
رگهای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گِل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهائیام
قصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من میاره
یاد گلبرگ های خیست
روی خاک شوره زاره
ای گِل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک

فقط....
تکليف
باورت کردم ،نه چنان که در خور توست ،آنچنان که تمنایم بود
باورت کردم ،نه بدانگونه که میبایست ،آنچنان که بود
باورت کردم ،نه از سادگی خویش ،از دورنگی نگاهت ،از بغض متملق گلویت ،از سکوت متعفن لبانت ،نه از مردانگیهایت
باورت کردم چون شاید اینگونه میخواستمت که بودی ،نه آنچنان که هستی
باورت کردم ،راست بدینسان که مینمودی و ... اکنون نامت ضجه ایست استوار به شکنجه روحم
و من در شش و پیش خواستنت همچنان مانده ام
...
تمام عمر بستيـــم و شکستيم
بجز بار پشيـــــــــمانی نبستيم
جوانی را سفر کـــــرديم تا مرگ
نفهميديم به دنبال چه هستيم
بودن يا نبودن
بحث در اين نيست ،
وسوسه اين است!

دوستت دارم
ياد استاد

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخواننـــد بيخبر نرود
تکرار
آئینه ،پیراهن ،هوا ،آهنگها ،پدر ،مادر ،خانه،مردم ،تاکسی ها ،خیابان ها ،کوچه ها ...
همه چیز تکراریست ،
همه چیز تکراری ...
دوستی نیست که صدایم زند ،
نگاهم کند ،
گله هایم را گوش کند ،
نوازشم کند ،
دلداریم دهد ،
برایم آواز بخواند ،
برای سلامتیم گیلاس بزند ،
از دستم دلخور شود ،
تحقیرم کند ،
به من بخندد ...
دیگر حتی تلفنم هم سکوت اختیار کرده است ،
اما ... اما من دوست جدید نمیخواهم ،
دوست نو ارزانی نوجوانان نو ،
از سکوت تا به حال اینگونه نترسیده بودم ،
از لاقیدی ،
شاید دلم تنگ کسی است ،
شاید دلم آرزومند کسی است ،
چشمان کم سوی مبهوتم در میان این همه رنگ ،
تنها نقره ای براق تورا میجوید ،
ملتمس دیدن خاکستری صیقلی لطیف روی توست ...
... کجائی؟
افسانه دود و باران جذاب و وسوسه انگيز باز هم خاطرات ...
عجب آشفته بازاريست دنيا...؟!
شـــرم نکردی؟!
دستت نلرزيد؟!
سکوت
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است ...
ممناطبیخهطمنتطاد بنتابیمنتابسالبهمت بنتااتهتهابی ا نا تانیت تااتللبیمنتی
لینتالبیالنتلابینتلبیناالبالالبیممتالبییماهقفقخهثحخمیطب لبنتنتبت
بیوتلاسثقعغستیثبا تیابلذیتلانتسفانالنابلینستالابتبل د
تلبتنمیتاباننتنتتاتابتالبتابیال لبابیمنال تالبتلالی
نتلباینتخهیخهخهخهقثح6عث5498 ل
4ذقدماهغفقدمغ8غق65غفه
لبمنتب85ق86585
عفهتل56ب
مل
تعجب نکنید! بعضی وقتا اینجوری میشم ...
یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ
توی تهمونده ذهنش نقش پررنگ یه باغ
شاخه سبز خیالش سر به آسمون کشید
بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سفیـــد
زیر سایه خیالی کـــــــم کمک چشماشو بست
دید دوتا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت اگه بارون باز ببـــــاره تو کویر
دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر
دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود
جنگل و پرنده بــــــــود و گذر زلال رود
کفترها از جا پریدن با یه دنیا خاطره
اون درخت اما هنـــوزم تو کویر باوره
در این زمانه بی های و هوی لال پرسـت
خوشا به حال کلاغهای قیل و قال پرست
چگونه شرح دهـــــم لحظه لحظه خود را
برای این همــــــــــه ناباور خیال پرست؟!
به شبنشینـــــــــــی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهـــــی زلال پرست؟!
رسیده ها چــه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفــــهای باغ کال پرست!
و میرسد آنروز که رود به سوی بلندی جریان یابد
تکه های ابر در هوا معلق ماند
کودکان رو به بلوغ
و
بالغان رو به کودکی
بربالند
حتی زمین سیری معکوس در پیش گیرد
باد همه چیزی را با خود ببرد
زمین در خود به چرخش آید و هوشیاران را همه چیزی به وحشت افکند
اگر کسی بار دیگر بذر افشاند
انسانیت دوباره میتواند به اوج شکوفایی خود رسد
مارکوت بیگل
برای بودن با تو از هرچه بود گذشتم
با من بمان
...
در شهر زشت ما ،
اينجا که فکر کوته و ديواره بلند
افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما !
من سالهای سال
در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط ،
در آرزوی ديدن يک شاخسار سبز ،
يک چشمه ،يک درخت ،
يک باغ پر شکوفه يک آسمان صاف ،
در دود و خاک و آجر و آهن دويده ام ...
مشيری
!!!
with u 4 ever

